![]() اینجا جایی است که من برای ابراز نظراتم و خاطراتم انتخاب کردم و جاییست که بتوانم چند نفر دوست و هم عقیده و یا حتی مخالف و معترض را گرد هم بیاورم .
پست الکترونیک آرشیو مطالب در گذشته ها...
آرشیو موضوعی
جستجو
دوستان خلوت من
آژانس سرويس تعميرات كامپيوتر سخت افزار ، نرم افزار
وطن پرنده پر در خون ترفند نو ستاره دختر اردیبهشت الهه تاج ماه عاشقانه نوشته های ناب پروانه وار مورچه کوچولو اشک بی صدا زندگی زیباست :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
خلوت من
باز آمدم
سلام دوستان بعد از مدتي نسبتا طولاني فرصتي دست داد تا دوباره وبم رو به روز كنم و با يه وب لاگ خدماتي جديد كه لينكش رو توي همين پست گذاشتم در خدمت دوستان باشم . ازهمه دوستاني كه در اين مدت غيبت به من اضحار لطف داشتم ممنونم و به همه اونها سر خواهم زد حتما. اين خدمات مربوط ميشه به ارائه تعميرات كامپيوتر ، سرويس هاي نرم افزاري و سخت افزاري و ارائه انواع خدمات رايانه اي حتما يه سري به اين وبلاگ تازه تاسيس بزنيد . از نظرات سازنده شما استقبال خواهم كرد . ضمنا اگر در مورد خدمات فوق سوالي باشه سعي ميكنم تاحد امكان و در محدوده اطلاعاتم به اون پاسخ بدم . |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 20:46
ای دوست مرا دریاب
عزیزی به من گفت : چرا قلمت به تلخی مینگارند کمی از امید بنویس . به او گفتم : دیگر پیمانه واژه هایم خالی شده نه اینکه امیدی نداشته باشم نه اینگونه نیست من همیشه به آینده امید وار بوده هستم ولی این امیدواری مرا از گذشته های دور تا کنون به جایی نرسانده . تلخی با وجودم اجین شده طوری که دگر پشه ها هم به خاطر این تلخی خون ما نمیخورند . به خدا خودم هم نمیخواهم خاطر دیگران را با نوشته هایم آزرده کنم ولی برای شیرین نگاشتن دلیلی باید باشد آخر به کدام دلیل شیرین بنویسم ؟ این که حقمان را در بر نداریم شیرین است ؟ اینکه به خاطر عاشقی هم باید مجازات شد چه ؟ و آیا عاشقی مگر جرم است که مارا به خاطرش مجازات میکنند ؟ و درد آروتر اینکه گاهی مجری این مجازات خود معشوق است دیگر از همه تلخ تر است . آیا زندگی غیر از عاشقی و حق و عدالت مگر چیز دیگری هم هست . از عشق که میگویم نه فقط عشق زمینی نه عشق به همه چیز ، عشق به خوبی ها ، عشق به خوب زیستن ، عشق به همه چیز و عشق به آسمان . آنگاه که میبارد و میشوید و سیراب میکند . خداوندا آسمانم کجاست . کیست که بر من ببارد و مرا بشوید و سیرابم کند . حالا که خط قبلی را نوشتم ناخواسته آهی کشیدم ار اعماق وجود . و هنوز امیدوارم . حالا که آسمانم نیست به زمین دل خوشم و به زمینیان ، و باز آه ، آه که به آنان نیز نمیتوانم یکباره اعتماد کنم . اصلا از این زمین قطعه من کجاست خداوندا زمینم و زمینی امینم کجاست ؟ سر خورده از آسمانم و از زمینم دلخوشم به دریا ، در یایی که با همه سنکینی مرا سبک در بر بگیرد و سبکبال به رویش شنا کنم و از وجود سرشارش شاید من نیز بهره گیرم . من صیاد تو نیستم دریا . من از وجودت چیزی نمیکاهم . من از موجهای سهم گینت هراسان خواهم شد مرا در خود فرو نبر مرا باشنهای گرم ساحلت نوازش کن من ... آه که تو نیز هر گاه من به نزدت آمدم طوفانی سرکش شدی و با غرش موجهایت گفتی سویم نیا تو را خواهم بلعید . خداوندا دریای آرامم کجاست . مرا رانده اند همه آسمانیان ، همه زمینیها و همه دریایی ها . ای دوست تو مرا دریاب تویی که نمیدانم از چه جنسی شاید آسمانی باشی ، شاید زمینی و شاید از دریا . اصلا شاید تو از هر سه باشی . جسمی زمینی و فکری آسمانی و قلبی همچو دریا . ای دوست ، تو مرا دریاب ُ
|+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت 23:24
... این دنیای
باز شب شد و افکار و اندیشه های من سوی آسمان پر کشید . آسمانی که من در میان ستاره های بیشمارش حتی یک خرده سیاره هم ندارم . و به این می اندیشم که سهم من از دنیای لایتنایی چیست . و شاید و حتما این تنها من نیستم که از اینگونه ام . سهم من و هم نسلان من در کودکی آوای جنگ و ویرانی و صدای موشک و بمبی بوده که برسر ما میریختند و مادرانمان با این نگرانی ها به ما شیر داده اند و اکنون که بزرگ شده ایم ، ترس از درآمد و امرار معاش و دل تنگی و خنجر های در پشت فرورفته نسیبمان است . به راستی چرا ؟ چرا ما حتی خودمان هم به خودمان رحم نمیکنیم دل یکدیگر را میشکنیم ، به هم خیانت میکنیم و برای بالا رفتن از پله های ترقی ، همدیگر را له میکنیم و با پا گذاشتن بر پیکرهایی که به خاکشان زدین راه خود را به سوی تعالی میگشاییم . شاید ما مجبوریم که این گونه باشیم ، بگشیم تا نکشمانند . له کنیم تا له نشویم و بخوریم تا خورده نشویم ،ما را زندگی اینگونه آموخته این زندگی که همه فانی میپنداریمش . آیا واقعاً فانیست ؟ پس اگر اینگونه است چرا با هم اینگونه میکنیم . و اگر فانی نیست چرا اینقدر در گوشمان میخوانند که هست . که عالمی دیگر هست . آیا دیگر برایمان فرصت و قدرت فکر کردن و اندوختن برای دنیاهای دیگر مانده ؟ به راستی اینها مشتی عامل باز دارنده برای ما نیست ؟ بازدارندگی از ترقی ، از پیشرفت ، از خوشی ، از ایجاد ارتباط برای تخلیه احساسات ناخوشاینده که آزارمان میدهد ؟ به کجا باید پناه ببرد این نسل جوان عاصی از سر خوردگی های پیرامون . و در کجا باید فریاد بکشیم تا کسی صدایمان را بشنود و گلوله در قلب ما نکارد . آیا شنوایی هست ؟ اینها را من خود جوابشان را میدانم اما آن جواب ها مرا به آرامش نمیرساند چرا که همه آنها به بن بست های طولانی و پیچ در پیچی ختم میشود که از کودکی با شویش مغزمان آنها را به ما خورانده اند . از کجا ؟ از همان کتاب هایی که ما با آنها درس میخواندیم . از همان بابا نان داد . و حالا شده آنکه نان داد بابا بود . از همان بابا آب داد . بابا خودش از تشنگی ها مرد . و حالا دیگر بابا کیست . مامان به چه می اندیشد و فردا چگونه زنده بمانم . و همچنان افکارم را در خود میپیمایم تا شاید به آرامش برسم چیزی که هیچ وقت نداشتم و نمیدانم که آیا روزی خواهم داشت یا نه . و به اینکه فرزندانمان چه خواهند کرد . آیا درست است پای وجود دیگری را به این همه زشتی و بی عدالتی عصیان و آزار بگشاییم . ایده من این است که اگر از من موقع بسته شدن نطفه ام میپرسیدند آیا میخواهی که در این دنیا باشی جوابم چه بود . ایا اکنون که در این دنیا هستم آیا واقعا هستم و اگر هستم پس چرا هیچم و با نبودنم اصلا برای چه آمدم ما که بود و نبودمان فرقی ندارد . |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت 22:30
می بخشی منو ؟
اگه دلم تنگی می شه خیلی برات منو ببخش اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب میبینم منو ببخش اگه تو رو میسپارمت دست خدا اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم تو یه فرشته ای من خیلی باشم یه آدمم منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم ببخش اگه کمم ولی ، زیادی عاشقت شدم |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در سه شنبه 1 آبان1386 ساعت 3:18
باران عشق
عاشقی را باید در دل جست که جستجو در تن بیهوده است. تن از جنس دنیاست و ظرف قابل اطمینانی برای عاشقی نیست که از جنس غیردنیاست؛ حتی اگر تن، قوی و سالم باشد اما عاشقی را نشاید. دل برای عاشقیست که باید زلال و پاک و مطهر و سالم و فراخ باشد، معلول نباشد؛ چون قلبِ معلول که مواظبت نشده و به آلودگیها گرفتار آید، عاشقی را حامی و نگاهبان نخواهد بود. پس تن سالم که قلب معلول داشته باشد، عاشقی را نشاید اما تن معلول که قلبی سالم دارد، عاشقی را چون دری گرانبها محافظت کرده، هرگز از آن غافل نشود. عاشقی که از جنس تن نیست که اگر تن معلول شود، نیابد آنرا؛ چه بسا که اگر تن، معلول باشد، فهم عاشقی بیشتر هم شود. "دید از زاریش کو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشقی ز علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست" عاشقی را ابزار خرد نتواند فهمید که در جستجوی اسرار تن است و بهدنبال سلامت و عافیت آن؛ اما سلامت و عافیت دل را چه ابزاری باید، تا بفهمد عاشقی و علتش را؟ "راز شیدایی" را دل میداند و عقل از فهمش عاجز، که علت عاشقی در شیدایی و دلدادگی نهفته دارد. پرواز از دنیا و رهاشدن از تمنیات تن، طبیب دل بیمار است که به دنبال راز شیدایی است و آگاهی از اسرار عشق و باید دانست که شرح حال عشق و عاشقی را تنها "عشق" داند و بس. "چگونه بودن" را با دل بايد جستجو کرد، تا راز شیدایی آشکار شده، آسمان دل صاف و آبی و آفتابی شود و چشم دل نادیدنیهای بسیار بیند و در بهشت ابدی، راز و نیاز گل و بلبل را گوش جان کند. "عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت" "چگونه بودن" را اما اگر تن و نیازهایش تفسیر کند، خسران ابدی در انتظار است، پس همان به که تن معلول باشد و نیازها منقطع تا دانسته شود، عاشقی از دنیا رسته و به تعبیر دنیوی، معلول است. تن، عشق را برای لذت نفس میخواهد؛ اما دل، عشق را برای سروری و آزادگی روح. دل برای عاشقی، گلهای لاله و شقایق برده، راز شیدایی و دلدادگی آشکار میسازد، اما تن، عاشقی را بردة نفس کرده، طوق اسارت بر بالهای کبوتر عاشق انداخته تا چگونه بودن را به ننگ آلوده کند، ننگی که تن را آلوده کرده، دل را مجروح و معلول ابدی میکند تا دنیای پر رمز و راز شیدایی را درک نکرده، به آزادگی نرسد. "عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود" "چگونه بودن" را باید در سرزمین برهوت دنیا جستجو کرد و "منی" که سالها "خود" را گم کرده، عاشقانه و مستانه در آن بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد تا شايد نور و سبزی در دل غنچه نماید، با تنی معلول یا سالم، فرقی نمیکند که مسیر، تنها از راه دل میگذرد که باید به سلامت باشد؛ دلی که باید از شک و تردید و دودلی رها شده و سرشار از ایمان به معشوق، در جادة سبز و بیپایان عشق، عاشقی را دنبال کرده، به سرزمین یقین و آرامش و فلاح و رستگاری برسد. در آنجا مستی و طراوت "خود" را بازیافته، به "صورت" عشق ميرسد و از آنجا دوباره طی طریق کرده تا بلکه از صورت به "باطن" عشق دست يابد و اگر اين سفر با موفقيت انجام شود، تازه درخواهد یافت، آن نیز صورتی از باطن است و سفر دوبارهاي بايد. پس جادة عشق پایانی نداشته، چون سفر عشق پایانی ندارد، بايد تكرار و تكرار شود تا از "فنا" به "بقا" رسيد. دیرپاییست از همان روز جدایی - به تعبیر زمینی- عاشقی معلولست. *** لال است عاشقی؟ اما بهانهای زیباست برای گفتن ِ کلمة عشق و پیچیدن لب در برگ کلمه تا دل زمزمه کند ترانة عاشقی را دیوانگی را. کر است عاشقی؟ اما رایحهایست روحانگیز بر تن تشنة معشوق تا روح رها شود از سرکشی جسم و نجوا کند سرگشتگی را. عاشقی بیپاست؟ اما دلیلیست آسمانی برای پرکشیدن از تن برای عافیت از سراب نام و نان و نغمهای پرسوز از ایستادگی را. کور است عاشقی؟ اما مرحمیست شفابخش بر دلمة زندانی تن که چو آزاد شود از سینه نفس بر لب پنجرة دل میبیند آزادگی را. عاشقی بیدست است؟ اما دست خونست بر زورق دل تا نشیند بر دل دریای نور پاروزنان با دست استغاثه و دعا یا با دست خدا فریاد زند فرزانگی را. *** دیرپاییست که عاشقی تکراریست قصهای تکراریست تکراریست. هميشه سبز و آفتابي باشيد. |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در سه شنبه 1 آبان1386 ساعت 3:12
شکست
شکست
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دورانديش را من پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل دردآشنا ديوانه است ميروم شايد فراموشت كنم در فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را دل به دست ديگران دادن قطعا ديوانگيست من پشيمانم ولی خود كرده را تدبير نيست؟؟ ... |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در سه شنبه 1 آبان1386 ساعت 2:33
دام هوان
ای تن سوی رطل و قرح و جام چه گردی در دایرهً خرمی و کام چه گردی چون شیفتگان گرد می خام چه گردی اندر صف خوبان دل آرام چه گردی بیهوده به پیرامون آن دام چه گردی ای دل سوی عیش و طرب و کام چه گردی در بادیهً عاشقی و مهر چه پویی امروز که پختی شدی از دوره زمانه آمد گه آرام تو در صومعه اکنون در کوی هوا دام هوا عشق نهاده
|+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در جمعه 20 مهر1386 ساعت 23:37
به کجا میرم آخر....
یه موقعی وقتی خودکار رو دستم می گرفتم خود به خود خودکار روی کاغذ می نوشت . از عشق ، از امید و از زندگی . آنقدر می نوشت که وقتی به خودم می اومدم میدیم سه- چهارصفحه متن و سی– چهل بیت شعر نوشتم . کلمه ها و جمله ها توی ذهنم می جوشید و از مهر و محبت می نوشت ، مهر و محبتی که از اون بهره چندانی نبره بودم ولی امید داشتم که یه روزی اونو داشته باشم . حالا خیلی از اون روزا می گذره ، دیگه باید خودکارم رو التماس کنم تا یه چیزی روی کاغذ بنویسه . و وقتی هم که می نویسه ، همش متن سیاه می نیسه و شعر خاکستری . دیگه از عشق خبری نیست . امید هم بی رنگ شده و زندگی یکنواخت . کلمه ها و جمله ها رو باید به زور از ذهنم بیرون بکشم و اونقدر زخم خوردم که امیدی به داشتن مهر و محبت نیست . مهر و محبتی که نداشتمش ، حالا نداشتنش شده عذاب روحم . حتما می پرسی چرا ؟ خوب شاید اگر خدایی نکرده شما هم جای من بودی همین طوری می شدی . دلیل اون رو شاید خیلی ها تجربه کرده باشن .وقتی به کسی عشق می ورزی ، عشقی که حداقل خودت میدونی بی ریا و خالصه ، وقتی می خوای تنهایت رو با کسی قسمت کنی انتظار نداری که با دل شکستن جواب بگیری . البته اینجا صحبت از عشقهای بهاری دوره نوجوانی نیست ، اون عشقهایی که به روزی یا هفته ای نمی رسه . درد من درد عشق بی آلایشه . عشق واقعی . عاشق تنها و امیدوار به محبت معشوق و در نهایت عشق حقیقی ، چیزی که به بی معنی بودنش پی بردم . چیزی که این روزها دیگه اصلا وجود نداره . دوست من،همه رو دوست داشته باش ولی عاشق هیچ کس
نشو . عشق هم بی همتاست و هم بی معنا . دوست دارم اون کسی که این مطالب رو می خونه فکر نکنه که من محتاج دلسوزیم ، نه، من محتاج محبتم و اینها رو برای این نوشتم چون به جز وبلاگم با کسی یا چیز دیگری نمیتونم درد دل کنم و این وبلاگ هم یعنی همه دوستانی که از اون بازدید می کنن. |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در جمعه 20 مهر1386 ساعت 3:48
از عشق
دوست داشتن یعنی چه ؟ عشق ورزیدن چیست ؟ آیا مرزی بین این دو وجود دارد یا هر دو با هم آمیخته است . و میتوان هم عاشق کسی باشی و هم او را دوست بداری ؟ دوست داشتن یعنی به اتکای عقل ، محبت ورزیدن و با او مراوده و اعتماد داشتن . عشق یعنی محبت بدون حضور عقل و در عشق اعتمادی نیست چرا که معشوق همواره نگران پیدایش رقیب و گرایش یار سوی اوست ، پس عشق یعنی انتهای دیوانگی که بسی این دیوانگی را عشق است . عشق یعنی درد بی حضور معشوق و وصل پایان عاشقیست . وصل پایان عاشقی است و آغاز دوست داشتن ، پس هیچ دو یاری نیست که بعد وصل عاشق باشند . چون عشق یعنی هجران و دوری . و در وصل دیگر عشقی نیست ، دوست داشتن است و پیدایش عقل و آنوقت است که انسان یار خویش را با معیار عقلانیت بسنجد و چه بسیارند یارانی که بعد از وصل دچار سرخوردگی و شیدایی و پشیمانی گردند . چون به هنگام عاشقی بی عقل و منطق معشوق را می پرستیدند و نمیدیدند آنچه که باید . و یا حتی نمی خواستند که ببینند . وگفتیم که عشق نهایت دیوانگیست . چون ابتدای ماجراجویی و خطر کردن است . به هوای یار به هر آب و آتش زدن است . چون می دانی که در پایان فقط غصه میماند و پشیمانی ، چه به وصل برسی و چه نرسی . ولی با این همه باز هم عاشق میشوی . و گاهی فقط فکر میکنی که عاشقی ، بی حضور یار در این اندیشه ای که او هم همانند توست ، غافل از آنکه او در دل یار دگر دارد و معشوقی دگر را می پرستد . وای بر این عشق . پس هر گاه در دل احساس عشق کردی ، رازت به معشوق بگو تا بدانی تو هم راز او را ، که او هم با تو هست یا تو تنهایی . چه اگر اینگونه باشد و تو ندانی بسیار ضرر خواهی کرد .
|+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در جمعه 20 مهر1386 ساعت 0:43
|+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 5:16
عکس - سری (1)
عکسهای زیبا و کم حجم برای دالود
لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 1:47
اینترنت ماهواره ای
چگونه با ریسیور اینترنت ماهواره ای داشته باشی . قابل استفاده برای همه ادامه مطلب را حتما ببینید . ادامه مطلب |+| نگارش : محمد یاسر رخشنده پی در سه شنبه 17 مهر1386 ساعت 22:48
|